۹۱/۰۲/۲۳ ![]()
تو تنها كسی بودی كه وقتی شكمش را لگد می زدم؛ از شدت شوق، قهقه مي خنديد ...
" روز مادر رو به همه ی مامانای مهربون دنیا بخصوص مامان خودم تبریک می گم
انشاءا... سال بعد، پسر کوچولوی من هم می تونه بهم بگه مامان روزت مبارک "





۹۱/۲/۱۳ ![]()
۱۱ ماه و ۳ روز ( دقیقاً ۳۳۷ روز )
![]()
هـــــــــــــــــــــوووووورااااااااااااااااااا قند عسل من راه می ره ![]()
![]()
نمی دونی چقدر منتظر این لحظه بودم و نمی دونی چه لذتی داره وقتی به راه رفتن با مزه ات نگاه می کنم. فقط باید بگم خدایـــــــــــا شکرت. و از همون خدا می خوام؛ که خودش مراقب قدم های تو باشه که در مسیرهایی براداشته بشن و برای کارهایی خسته بشن، که فقط مورد رضایت و پسند خودشه. آمیـــــــــــــــــن.





۹۱/۲/۱۰ ![]()
۱۱ ماه تمام ( دقیقاً ۳۳۴ روز )
دیشب با مامان زهره بردیمت آرایشگاه کودک، واسه اصلاح موهات، الهی قربونت برم، تقریباٌ ۵ دقیقه ای اصلاحت طول کشید و تو این مدت فقط گریه کردی![]()
![]()
. اشک هات دونه دونه از چشمای خوشگلت میومد پایین، نـــــــه به عروسک ها و اسباب بازی های اونجا نگاه می کردی نـــــــه دیگه موبایل من که اینقدر دوستش داری واست مهم بود. بمیرم الهی مامانی، ترسیده بودی ولی عوضش خیلی ناز شدی.
موقعی که برگشتیم خونه، ازت می پرسیدیم علی، آقاهـــه با موهات چکار کرد؟؟؟ تو هم دستت رو مثل ماشین اصلاح می کشیدی روی موهات.
" قبل از اصلاح "

" بعد از اصلاح "
" ۱ روز بعد از اصلاح "
۹۱/۲/۴ ![]()
۱۰ ماه و ۲۵ روز ( دقیقاً ۳۲۸ روز )
قربونت برم جیگر طلای مامان، الان چند روزه بدون اینکه به جایی یا کسی تکیه کنی، می تونی روی پاهات بایستی و بالاخره دیشب خودت بتنهایی دو قدم راه رفتی و خودت هم می گفتی تــا تا تــاتا ... البته دیگه هر کاری کردیم نتونستی دوباره قدم برداری.
![]()
هفتــــــــمین دندونت هم که نیش زده و دوباره حال و حوصله رو ازت گرفته، بمیـــــــــــــرم واست که اینقدر درد می کشی فرشته کوچولوی مامانی. راستی دندون جدیدت، سومین دندون پیشین سمت راسته. ( پیشین جانبی )
این دندونت داره درمیاد عزیزم
۹۱/۰۱/۳۱ ![]()
سلام جوجه کوچولوی من، پنجشنبه با هم رفته بودیم مهمونی، تو هم که گل پسر بودی مثل همیشه، دیگه تقریباً آخرای مهمونی بود که متوجه شدیم یه دسته از مژه های پلک بالات رفته بود داخل پلک پایینیت و اونجا گیر اوفتاده بودن و واقعاً داشتی اذیت می شدی. الهی واست بمیرم هر کاری کردیم در نیومد. تو هم هیچی نمی گفتی فقط دستای کوچولوت رو هی می کشیدی روی چشمت.
خلاصه از اونجا با پدرجون و مامان زهره بردیمت چشم پزشکی شما هم که از خود دکترا که هیچ اصلاً از روپوش سفیدشون هم می ترسی. گذاشتیمت پشت دستگاه و با هزار بدبختی آقای دکتر مژه های خوشگلت رو از چشمت در آورد خیلی خیلی گریه کردی طوری که حالت بد شد. بمیــــــــرم واســــــت. عوضش وقتی اومدی بغلم معلوم بود که همه جا رو بهتر می بینی و کلی واسمون خندیدی.


۹۱/۰۱/۲۳ ![]()
ده ماه و ۱۳ روزگی ( دقیقاً ۳۱۶ روز )
صبح روز چهارشنبه ۲۳ فروردین ماه من و تو و مامان زهره رفتیم به سمت مشهد. مسافرت خیلی خیلی خوبی بود البته جای خالی بابا مجید واقعاً احساس می شد. در کل پسر خوبی بودی و مثل همیشه خوش سفر، فقط چون توی هتل آزادی خونه رو نداشتی، گاهی اوقات خسته می شدی و جیغ های بنفشی می کشیدی که من و مامان زهره از تعجب دهنمون باز می موند!!!!! ![]()
![]()
موقع رفتن، توی هواپیما کمی ترسیدی و گریه کردی، اما وقتی برمی گشتیم دیگه پسر شجاعی بودی تازه با همه ی مهماندارا دوست شدی و یه هدیه خوشگل هم ازشون گرفتی.
" با اون انگشت کوچولوت داری چی رو نشون می دی؟ نفس مامان "



" علیرضا تو بغل مامان زهره به هیچ عنوان هم حاضر نیست کمربند ببنده "

۹۱/۱/۱۴ ![]()
ده ماه و چهار روز ( دقیقاً ۳۰۷ روزگی )
دیروز ( ۱۴ فروردین ) خیلی خیلی دلم واست تنگ شده بود آخه بعد چند روز تعطیلی، دوباره مجبور بودم ازت دور باشم وقتی از سرکار برگشتم خونه بغلت کردم و گفتم " علی مامانو بوس کن " تو هم با شتاب دهنت رو باز کردی و با دو تا لب و زبون کوچولوت فرود اومدی رو لپ مامان. تا آخر شب به همین صورت ازت بووووس گرفتم نمی دونی چه کیفی داشت. البته اینم بگم چند روز پیش مامان زهره رو هم بوسیدی ولی تا دیروز دیگه این کارو تکرار نکرده بودی.
۹۱/۱/۱۳ ![]()
اینم عکسای دیروز که سیزده بدر بود و رفتیم یکی از پارک های شهر و چون تو هنوز کوچولویی ترجیح دادیم خارج از شهر نریم.
" اینجا من لالا کردم، روی سر و کله ام، پتو انداختن یه موقع سرما نخورم"
" الان از خواب پا شدم مامان، چون از صبح تا حالا نتونسته ازم عکس بگیره دوربین رو آماده می کنه "
" نشستم تو بغل پدر جون، اصلا هم حوصله ندارم "
" حالا نوبت بابا مجید "
" مامان مرضی کوتاه بیا تو رو خدا ... دست از سرم برداریـــــــــــــــــــــــــــد "
۲ / ۱/ ۹۰ ![]()
نه ماه و ۲۱ ( دقیقاً ۲۹۵ روزگی )
عزیز دلم توی تعطیلات نوروز، " دید و بازدیدها و روز سیرده بدر " واقعاً پسر گلی بودی، خیلی خوش اخلاق و مهربون و طبق معمول اکثراً خنده روی لبای کوچولوت. تازه با کارای بامزه ای که تعدادشون این روزها بیشتر شده، خودتو تو دل همه جا کردی. خدایا شکرت که این گل پسر رو به ما دادی.
"اول پسرم خوب همه جا رو بررسی می کنه "

" آهان فهمیدم چی به چیه "
روز دوم
" کسی نبینه منو "
" گرفتمتون بالاخره "
" اینم بعد از ماهیگیری "

۹۱/۰۱/۱ ![]()
پارسال این موقع تو توی دلـــم بودی عزیزم و هیچوقت یادم نمیره که واسه بدنیا اومدت چقدر لحظه شماری می کردم. "خدایــــــــــــــــــــا هزاران هزار مرتبه شکرت ". این اولین نوروز زندگیته قند عسل مامانی...

سبزه ام و تو بشقاب
در بغل تُنگ آب
وقتی میام به دنیا
دنیا میشه چه زیبا
عید شما مبارک

سیرم و ریز و میزم
چه تندم و چه تیزم

کیم ؟ چیم ؟ سنبلم
خیلی قشنگم ، گلم

با هسته ی درازم
سنجد سرخ و نازم

سکه ی کوچکم من
پولم و پولکم من

منم یه سیب پر آب
طلایی مثل آفتاب


